رضا قليخان هدايت
760
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گفتا كه چند شب من دولت به هم نخفتيم * اندر ركاب خسرو در موكب جلالش رخسار بحر ديدم كز خون شرزهشيران * گلگونه دادى از خون شاه فلك فعالش بل غرقه آب دريا در گوهر حسامش * بل آب زهره شيران در آتش قتالش آهخت تيغ هندى چون چشمهء مصفا * تا بحر گشت سيراب از چشمهء زلالش يك هفته ريخت چندان خون سباع كز خون * هفتم زمين ملا شد بگرفت زان ملالش بر شخص شرزهشيران از خون قباى اطلس * مقراضوش بريدى مقراضهء نصالش چون در اسد رسيدى چون سنبله سنانكش * از ضربت الف سان كردى چو سين و دالش از دور تيغ خسرو چون سبزهوش نمودى * گستاخ پيش رفتى هم گور و هم غزالش آهو نخورده سبزه سبزه بخوردى آهو * انسى شدى چو دادى از وحش انتقالش دريا ز شرم جودش بگريختى چو زيبق * اما چهار ميخست آنك زمين عقالش روح القدس براقش وز قدر هيكل او * خورشيد چرخ ميخ [ ى ] زر از پى نعالش